مقدمه :
ایران سرزمینی افسانهای
است. قدمت دیرینه آن ، همپای تمام اسطورههای آسیایی است و نشانههای کهنترن
تمدنها و باستانی ترین فرهنگ ها هنوز از لابلای افسانهها و قصهها ، آداب و رسوم
اقوام لر ، کرد ، بلوچ ، تالش ، ترکمن ، گیلک و… در قالب اولیه خویش مشاهده میشود.
فرهنگ اقوام حاصل
سیر تحولات فکرى و مادى مردم است که در کشاکش تاریخ
شکل گرفته و به جزئى تفکیک ناپذیر و جداناشدنى از فرهنگ تاریخى شده است. بنابراین هر گونه مسخره کردن و تحقیر اندوخته ها و داشته هاى قومى در واقع
تمسخر و حقیر شمردن ملت و مردمى است که در قالب اقوام مختلف مجموعه ملى ما را شکل
داده اند.
پشتوانه فرهنگى ما
با هر کیفیت و در هر ظرفیتى محصول شرایط تاریخى و تلاش امیدوارانه و در عین حال
پردرد و رنج تمام این اقوام است. آنچنانکه هر یک از آنها حرفها و ناگفته هاى
بسیارى براى گفتن دارند
ناگفته ها و ناشناخته هایى که متأسفانه بسیارى از آنها براى
همیشه پنهان مانده اند و اگر کاری صورت نگیرد ، می روند تا برای همیشه ناپیدا
شوند.
قصه دختر هفت نارنجی :
یکی بود یکی نبود ، غیر از
خدا هیشکی نبود .
جونم براتون بگه ، در زمان
قدیم پادشاهی بود که بچه دار نمی شد و از این موضوع خیلی ناراحت بود . یک روز با
وزیران و سپاهیان خودش به گردش و شکار رفته بود .در یک منطقه ی دور افتاده یک
امامزاده دیدند. پادشاه به وزیرانش گفت: « داخل امامزاده شویم و نذری بکنیم ؛ شاید
صاحب فرزندی شویم» . وارد شدند ، پیرزنی را دیدند که آن جا نشسته بود . پادشاه به
پیرزن گفت: « من آمده ام نذری بکنم » گفت: «چه نذری » .پادشاه گفت: « من بچه دار
نمی شم و حالا برای این که نذر بکنم به امازاده چه بگویم » ؟ . پیرزن گفت: « بگو
ای امامزاده ی بزرگوار ! من تا سال دیگه همین موقع صاحب فرزندی بشم تا در اطراف تو
در این ده ، یک جوی شیره و یک جوی روغن راه بیندازم تا مردم این منطقه استفاده
کنند » . پادشاه نذر کرد و رفت .
سال دیگر همان موقع یک پسر
نصیب پادشاه شد . سال ها گذشت تا این که بچه هفت ساله شد و پادشاه در این مدّت عهد
خود را با امامزاده به یاد نیاورد و نمی دانست که باید نذرش را ادا کند . از قضا
یک روز دوباره گذارش به همان امامزاده افتاد . پیرزن او را دید ، جلو رفت و گفت :
« ای پادشاه ! چرا نذرت را ادا نمی کنی مرادت که داده شده است ؟» پادشاه به خاطر
آورد که نذرش را ادا نکرده و پیرزن راست می گوید . بلافاصله دست به کار شد و دستور
داد یک جوی شیره و یک جوی روغن از سنگ های صاف تراشیده درست کردند .
مردم هم با خوشحالی می آمدند و از شیره و روغن
برداشته و با خود می بردند ، بچه ی پادشاه هم سوار بر اسب با یک تیرو کمان به طرف
پرندگان تیر می انداخت ، ناگهان تیر به کوزه ی پیرزنی خورد و کوزه اش شکست . پیرزن
شروع به گریه و زاری و نفرین کرد . شاهزاده نزد او آمد و گفت : « پیرزن چه شده
است؟ چرا سروصدا راه انداخته ای ؟ » پیرزن گفت : نمی دانم چه کسی کوزه ی مرا شکست
» شاهزاده گفت : « ناراحت نباش » این سکه را بگیر و برای خودت کوزه ای دیگر تهیه
کن » پیرزن خوشحال شد و گفت : « ای پسر! الهی دختر هفت نارنجی نصیبت شود » پسر
پادشاه از اسب پایین آمد و پرسید «دختر هفت نارنجی کیه ؟ » پیرزن گفت: « اگر برایت
بگویم به من چه می دهی ؟ » شاهزاده گفت : « کوزه ات را از سکه های طلا پرخواهم کرد
»
پیرزن گفت : در فلان سرزمین
باغی است که هفت در دارد و در این باغ درخت نارنج بزرگی هست که هفت دانه نارنج
دارد و در هرکدام از این نارنج ها یک دختر مانند قرص ماه طلسم شده است . دربان این
باغ هفت دیو هستند که یک شبانه روز خواب هستند و یک شبانه روز بیدارند . تو اگر می
خواهی این دختر ها را ببینی باید مواظب باشی که موقعی که دیوها در خواب هستند بروی
و از یکی از درها وارد شوی و مقداری سوزن و تیغ هم باید در کنار درها بریزی تا اگر
بیدار شدند و خواستند به دنبال تو بیایند پایشان زخم شود و نتوانند تو را تعقیب
کنند . درضمن یک کاسه آب همراه داشته باش چون این دختر ها به محض این که طلسم شان
شکسته شود می گویند : « آب ، آب »و اگر بلافاصله آب به دهانشان نگذاری می میرند و
شاید از هفت دختر یکی هم زنده نماند . »
شاهزاده حرف های پیرزن را
به دقت گوش داد و بعد سوار اسبش شد و رفت تا وسایل راه را فراهم کند و به باغی که
پیرزن نشانی داده بود برود . پس از چند روز به راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا
رسید به باغ . پشت بوته های خار و سنگ ها کمین کرد و دید دیوها در خواب هستند .
اسبش را در سبزه زاری رها کرد و اطراف باغ را نگاه کرد و همان طور که راه می رفت
پشت سر خود تیغ و سوزن می ریخت . تا این که در اصلی را پیدا کرد و به درون باغ رفت
، گشت و گشت و گشت ، تا درخت هفت نارنجی را پیدا کرد . اولین نارنج را چید و پوستش
را باز کرد . دختر گفت : « چیدم چیدم » دیو بیدار شد و گفت : « کی چیدت؟ » دختر
گفت : « آدمی زاد » دیو دوباره به خواب رفت و دختر گفت : « آب ، آب» تا پسر خواست
کاسه ی آب را به دهان او بگذارد دختر افتاد و مرد . پسر به همین صورت نارنج های
دوم و سوم و چهارم و پنجم وششم را چید. امّا تا می خواست آب به آن ها برساند دختر
ها می مردند .
تا این که نارنج هفتم را که
چید بلافاصله آب را به دهانش ریخت نارنج تمام آب را نوشید و در یک لحظه به یک دختر
خوشگل مثل قرص ماه تبدیل شد ، امّا دختر لخت مادر زاد بود و لباسی نداشت . شاهزاده
او را کول کرد و به بیرون باغ برد او را روی درختی در همان نزدیکی گذاشت و به او
گفت : «همین جا بمان تا من بروم به پدرو مادرم اطلاع دهم و وسایل عروسی را مهیا
کنم و هم برای تو لباس بیاورم و تو را به شهر ببرم .
در آن نزدیکی دختر ثروتمندی
بود که کلفتی داشت و این کلفت هرروز رخت و لباس ها و ظرف های خانه را در آب
رودخانه می شست . این کلفت دختری زشت با دماغی ددرشت و رویی سیاه بود . آن روز
کلفت در حال شستن ظرف ها وقتی خم شد تا ظرف را در آب بشوید عکس دختر هفت نارنجی را
در آب دید . فکر کرد خودش است گفت : من با این زیبایی و ظرافت چرا باید ظرف و لباس
دیگران را بشویم .
ظرف ها را برزمین ریخت و به
خانه رفت . خانم خانه به او گفت: پس ظرف ها کو؟ چرا زود برگشتی ؟ کلفت گفت : من به
این قشنگی حیف است که ظرف بشویم و کارهای خانه ی تو را انجام دهم . خانم عصبانی شد
و پس از تنبیه او لباس ها را داد تا ببرد و بشوید . دختر باز هم بادیدن عکس دختر
هفت نارنجی در آب با خودش گفت : « چطور است که من در آینه این قدر زشتم ولی در این
آب اینقدر زیبا می شوم ؟ » دختر هفت نارنجی بالای درخت حرفسش را شنید خندید و گفت
: « حالا هم این عکس من است عکس تو که نیست؟ » کلفت سرش را بالا کرد و او رادید
.پرسید تو کی هستی ؟ و این جا چه کار می کنی ؟ دختر هفت نارنجی قصه ی آزاد شدن
خودش توسط شاهزاده را برای او گفت .
کلفت گفت : خواهش می کنم مرا نیز با خودت ببر .
دختر قبول کرد دست او را گرفت تا او را پهلوی خود بالای درخت بنشاند . کلفت از روی
بدجنسی درخت را تکان داد و دختر هفت نارنجی در آب رودخانه افتاد و بلافاصله تبدیل
به یک تکه طلا شد. فردای آن روز پیرزنی که لب رودخانه آمده بود طلا را پیدا کرد و
با خود به خانه برد و آن را با دقّت در گرنکی گذاشت و در گنجه پنهان کرد . ناگهان
طلا به شکل اول خود درآمد و تبدیل به دختر هفت نارنجی شد . پیرزن به او لباس
پوشاند و غذا داد و دختر را پیش خود نگه داشت . دختر ناراحت بود و خود را به هیچ
کس نشان نمی داد و تنها پیرزن از راز او باخبر بود .
از آن طرف شاهزاده به سرعت
خود را به شهر رسانید تا به پدرو مادرش اطلاع دهد که : من دختر هفت نارنجی را پیدا
کرده ام و تا چند روز دیگر او را به شهر می آورم .» جارچی در شهر انداختند و به
مردم مژده دادند که تا چند روز دیگر مراسم عروسی شاهزاده را راه خواهند انداخت .
شاهزاده هم مقداری لباس و جواهرات برداشت و به تاخت آمد و آمد ، تا به درخت لب
رودخانه رسید . ایستاد و سرش را بلند کرد ، دید دختری زشت و سیاه رو با دماغی بزرگ
آن جا نشسته گفت : « تو دیگه کی هستی ؟» کلفت گفت : من دختر هفت نارنجی هستم ،
وقتی تو رفتی باد گرم اومد و من افتادم دماغم بزرگ شد و پوستم را سوزاند.
شاهزاده با خود فکر کرد این
دختر کیست؟ من که نمی تونم او را باخود به شهر ببرم . ، امّا بلاخره مجبور شد که
او را باخود ببرد ، ولی رغبتی نداشت تا با او زناشویی کند .
پس از چند روز پادشاه و
ملکه از او خواستند تا تکلیف دختر را معلوم کند . شاهزاده گفت : « این دختر هفت
نارنجی نیست ، من نمی توانم با او ازدواج کنم » و پدر و مادرش چاره جویی کردند و
بالاخره گفتند : برای این که بتوانیم او را پیدا کنیم یک راه وجود دارد و آن این
است که مردم شهر را به قصر دعوت کنیم » فردای همان روز جارچی ها در شهر جار زدند
که همه ی زنان شهر پیر و جوان در مقابل قصر حاضر شوند می خواهیم برای زن شاهزاده
مروارید بند کنیم .
همین کار را کردند و در روز
مقرر همه به میدان آمدند . پیرزن و دخترهفت نارنجی هم آمدند . شاهزاده در میان
مردم میگشت و به همه جا نگاه می کرد تا دختر هفت نارنجی را پیدا کند . دختر هفت
نارنجی هم وقتی دید شاهزاده به دنبال اوست ، خودش را نشان داد و شاهزاده او را دید
و با خود به قصر برد .
از آن روز به مدت هفت شبانه
روز ساز و دهل زدند و شهر را اذین بستند و چراغان کردند و شاهزاده با دختر هفت
نارنجی عروسی کرد .
دختر زشت هم که خود را به
جای دختر هفت نارنجی گذاشته بود ، لخت کردند و گیسش را به دم اسب سیاه چموشی بستند
و در بیابان رها کردند .
قصه ی ما خوشی خوشی دسته گلی روش بکشی
قصه ی زینب
عیارک
یکی بود ، یکی نبود ،
زیرگنبد کبود غیر خدا هیچ کس نبود . جونم براتون بگه : یه دختر بود اسمش زینب که
به خاطر هوش زیاد و عاقلی که داشت به اون زینب عیارک* می گفتند .
این دختر با نامادریش در
خانه ای قدیمی زندگی می کرد . اون ها مردی نداشتند تا کارهای بیرون خانه رو براشون
انجام بده ، روزی که پدر خدا بیامرز زینب زنده بود یه منقل آتش براشون آورد خونه و
بهشون گفت : «سعی کنید آتش خونتون خاموش نشه ، چون بعد از من کسی نیست براتون آتش
بیاره ) از اون روز به بعد همیشه مواظب بودند که باد یا هرچیز دیگه آتش رو خاموش
نکنه ... تا این که یه شب زینب که خیلی خسته بود ، خوابش بر د و گربه اومد و روی
اتش منقل جیش کرد و آتش خاموش شد .
زینب بیدار شد دید آتش
خاموش شده ،خیلی ناراحت شد و گریه کرد . امّا بعد فکری به خاطرش رسید . اون گفت :«
تا قبل از این که زن بابام بفهمه و منو کتک بزنه باید هر طوری شده آتش گیر بیارم ،
برای همین بهپشت بام خونه رفت تا ببینه کجا می تونه آتش ببینه و بره بیاره ، به
همه جا نگاه کرد ، هیچ جا آتش ندید ، باز هم شروع به گریه کرد ، داشت می اومد
پایین که ناگهان چشمش به دامنه ی کوه افتاد و نوری آتشی رو اون جا دید ، با
خوشحالی از پشت بام پایین اومد و منقل رو برداشت و رفت و رفت و رفت تا به پایین
کوه رسید ، وقتی اون جا رسید دید که آتش بزرگی برپا شده و دیگ های پلو بزرگی هم
روی آتش ها در حال پختنه . مقداری آتش برداشت و کمی هم از پلو دیگ ها رو تو یه ظرف
که از همون جا برداشته بود کرد و راه افتاد و رفت به خونه شون . صبح که زن بابا
بیدار شد ، و دیگ پلو رو دید از زینب عیارک سئوال کرد : « اینا رو از کجا آوردی »
و زینب جریان خاموش شدن آتش و رفتن به محله ی دیوها و آوردن پلو وآتش رو برای زن
باباش تعریف کرد .
شب بعد باز هم زن بابا از
زینب عیارک خواست تا باز هم بره و براشون پلو بیاره ، باز هم زینب رفت و بادیگی
بزرگ تر از شب پیش برگشت . چند شب گذشت و زینب هر شب همین کار رو تکرار می کرد تا
این که دیوها فهمیدن از آتش شون داره کم می شه و هر شب هم مقداری از پلو هاشون
برداشته می شه ، تصمیم گرفتن که یکی از اون ها بیدار بمونه و بفهمه این کیه که از
آتش و برنج هاشون بر می داره !!!
ولی یکی دو شب هرکاری کردند
نتونستند دزد رو گیر بیارن ، آخه وقتی زینب عیارک می اومد و می دید که کی از اون
ها بیداره اون قدر می موند تا خوابش ببره ، و به همین دلیل دیوها نمی تونستند
بیدار بمونند و اون رو ببینند . تا این که دیوها فکراشون رو روی هم ریختند و
بالاخره تصمیم گرفتند که یکی از دیوها انگشتش رو ببره و روش نمک بریزه تا از شدت
درد نتونه بخوابه و دزد رو گیر بیندازند .
اون شب باز هم زینب عیارک
اومد ولی نفهمید که دیوه بیداره و خودش رو به خواب زده ، همین که منقلش رو پر از
آتش کرد و رفت سر دیگ تا پلو برداره دیوه دستش رو گرفت .
زینب شروع به گریه کردن و
گفت : « بذارید من بروم ، من تقصیری ندارم ، اگه دیر برسم زن بابام منو می کشه
،آخه زن بابای من هم مثل شماست ، من ازش می ترسم . » خلاصه اون قدر گریه و زاری
کرد که دل آقا دیوه به حالش سوخت و بهش اجازه داد تا بره ، ولی وقتی داشت می رفت
دیوه بهش گفت : به زن بابات بگو اگه می خواد همیشه آتش داشته باشه و پلو بخوره
باید زن ما بشه . زینب عیارک به اون ها قول داد تا زن باباش رو برای اون ها عقد
کنه .
دیوها شب بعد هر چه منتظر
شدند زینب عیارک نیومد ، یه شب به شهر اومدند و هرکجا رو گشتند نتونستند خانه ی
زینب عیارک رو پیدا کنند و با نا امیدی برگشتند . تا این که باز هم یه شب دیگه آتش
خونه ی زینب عیارک خاموش شد و اون مجبور شد بازهم برای آوردن آتش بره سراغ دیوها .
اون شب هم اتفاقی یکی از
دیوها بیدار شد و زینب رو دید و به اون گفت که : « این آتش رو بردار و ببر و این
قصب ها رو هم توی راه بخور و هسته ی این ها رو بینداز پشت سرت ، ولی نکنه پشت سرت
رو نگاه کنی . زینب عیارک آتش و دیگ پلو و قصب ها رو برداشت و رفت و همون طوری که
دیوها بهش گفته بودند ، قصب ها رو یکی یکی خورد و هسته هاش رو انداخت پشت سرش اون
نمی دونست که ازهرهسته ی خرما یه درخت نخل روییده و دیوها فردای اون روز از رد نخل
ها تونستند خونه ی زینب عیارک رو پیدا کنند .
زینب و زن باباش فکر کردند
که چه کار کنند؟ بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدند که وقتی دیوها اومدند زن
بابا رو با خودشون ببرند ، به اون ها بگویند که عروس باید بره حمام و بعد از راه
حمام فرار کنند .
زن بابا به دیوها گفت : «
شما فردا با لباس های قشنگ و طلا و جواهرات بیاید و منو با خودتون ببرید .» دیوها
هم خوشحال شدند و رفتند و فردا صبح با کلی جواهرات و لباس های زیبا برای زینب
عیارک و زن باباش اومدند تا عروس رو به حمام ببرند.
زینب عیارک و زن بابا لباس
ها و جواهرات رو برداشتند و رفتند تو حمام ، امّا همون لحظه از در پشتی حمام فرار
کردند. دیوهای بیچاره تا سه روز پشت در حمام نشستند و بالاخره رفتند و به حمامی
گفتند که عروس ما رو بگو بیا ، حمامی گفت: « عروس شما کیه؟ » گفتند: « زن بابای
زینب عیارک » حمامی گفت: « بروید و این جا نمانید چون اون ها همون ساعت از حمام
رفتندو دیگر هم به این جا بر نمی گردند. » دیوهای بیچاره ناراحت و اندوهگین به
محله ی خود برگشتند و پشت دست خودشون رو داغ کردند تا هیچ وقت به آدمی زاده اعتماد
نکنند.
* عیارک:عاقل
کوچک
