اولین جشنواره قصه گویی و شعر خوانی به مناسبت عید مبعث و شروع قعالیت های تابستانی


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به یکباره بدرخشید و ماه مجلس شد

 


عید بزرگ مبعث
 بر همه مسلمین و اهل دین مبارک





به مناسبت  فرا رسیدن عید بزرگ مبعث و شروع فعالیت های تابستانی اولین جشنواره قصه گویی در مرکز برگزار گردید . در این مراسم که در دو روز پیاپی ویژه اعضاء دختر و پسر برگزار گردید  بعد از قرائت قرآن توسط اعضا پخش سرود جمهوری اسلامی اعضای داوطلب یکی یکی زوی سن آمدند و قصه ها و اشعارشان را اجرا کردند . اجرای نمایش خلاق با موضوع صفات پسندیده حضرت محمد ٰ سرود مداحی هم خوانی با سرود کانون و پذیرایی از دیگر فعالیت هایی بود که در این مراسم اجرا  گردید .











































حضور پرشور بچه ها در فعالیت ها


با وجود اینکه هنوز وارد فصل تابستان نشده ایم و خیلی از بچه ها هنوز امتحاناتشون تموم نشده اما کانون ما سرشار از شور و نشاط و هیاهوی بچه هاست و طنین صدای اونها موسقی دلپذیر زندگی 






"مهربان ترین پدر"



مراسم بزرگداشت امام خمینی و حضرت علی  با عنوان
 "مهربان ترین پدر"

به مناسبت فرا رسیدن ایام 14 و 15 خرداد و میلاد حضرت علی که مصادف با این ایام شده بود  مراسمی با عنوان " مهربان ترین پدر" و با حضور 60 نفر از اعضا ( 40 کودک و 20 نوجوان )در مرکز برگزار شد .
در این ویژه برنامه پس از قرائت قرآن توسط یکی از بچه ها  پخش سرود جمهوری اسلامی ایران اعضاء داوطلب به ترتیب روی سن می آمدند و قصه هایشان را که با محوریت ویژگی های منحصر به فرد مهربانی ها و  شخصیت  والای  رهبر بزرگمان امام خمینی و حضرت علی (ع)  بود اجرا می کردند . در لابلای قصه گویی ها  معرفی شخصیت در قالب  نمایش  خلاق  و شعر خوانی  پیرامون این ایام  نیز اجرا گردید .




قصه های کازرونی


مقدمه :

 

ایران سرزمینی افسانه‌ای است. قدمت دیرینه آن ، همپای تمام اسطوره‌های آسیایی است و نشانه‌های کهن‌ترن تمدنها و باستانی ترین فرهنگ ها هنوز از لابلای افسانه‌ها و قصه‌ها ، آداب و رسوم اقوام لر ، کرد ، بلوچ ، تالش ، ترکمن ، گیلک و… در قالب اولیه خویش مشاهده می‌شود.

فرهنگ اقوام حاصل سیر تحولات فکرى و مادى مردم است که در کشاکش تاریخ شکل گرفته و به جزئى تفکیک‏ ناپذیر و جداناشدنى از فرهنگ تاریخى شده است. بنابراین هر گونه مسخره کردن و تحقیر اندوخته‏ ها و داشته هاى قومى در واقع تمسخر و حقیر شمردن ملت و مردمى است که در قالب اقوام مختلف مجموعه ملى ما را شکل داده ‏اند.

پشتوانه فرهنگى ما با هر کیفیت و در هر ظرفیتى محصول شرایط تاریخى و تلاش امیدوارانه و در عین حال پردرد و رنج تمام این اقوام است. آنچنانکه هر یک از آنها حرفها و ناگفته هاى بسیارى براى گفتن دارند  ناگفته ‏ها و ناشناخته هایى که متأسفانه بسیارى از آنها براى همیشه پنهان مانده اند و اگر کاری صورت نگیرد ، می روند تا برای همیشه ناپیدا شوند.


قصه دختر هفت نارنجی :

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیشکی نبود .

جونم براتون بگه ، در زمان قدیم پادشاهی بود که بچه دار نمی شد و از این موضوع خیلی ناراحت بود . یک روز با وزیران و سپاهیان خودش به گردش و شکار رفته بود .در یک منطقه ی دور افتاده یک امامزاده دیدند. پادشاه به وزیرانش گفت: « داخل امامزاده شویم و نذری بکنیم ؛ شاید صاحب فرزندی شویم» . وارد شدند ، پیرزنی را دیدند که آن جا نشسته بود . پادشاه به پیرزن گفت: « من آمده ام نذری بکنم » گفت: «چه نذری » .پادشاه گفت: « من بچه دار نمی شم و حالا برای این که نذر بکنم به امازاده چه بگویم » ؟ . پیرزن گفت: « بگو ای امامزاده ی بزرگوار ! من تا سال دیگه همین موقع صاحب فرزندی بشم تا در اطراف تو در این ده ، یک جوی شیره و یک جوی روغن راه بیندازم تا مردم این منطقه استفاده کنند » . پادشاه نذر کرد و رفت .

سال دیگر همان موقع یک پسر نصیب پادشاه شد . سال ها گذشت تا این که بچه هفت ساله شد و پادشاه در این مدّت عهد خود را با امامزاده به یاد نیاورد و نمی دانست که باید نذرش را ادا کند . از قضا یک روز دوباره گذارش به همان امامزاده افتاد . پیرزن او را دید ، جلو رفت و گفت : « ای پادشاه ! چرا نذرت را ادا نمی کنی مرادت که داده شده است ؟» پادشاه به خاطر آورد که نذرش را ادا نکرده و پیرزن راست می گوید . بلافاصله دست به کار شد و دستور داد یک جوی شیره و یک جوی روغن از سنگ های صاف تراشیده درست کردند .

 مردم هم با خوشحالی می آمدند و از شیره و روغن برداشته و با خود می بردند ، بچه ی پادشاه هم سوار بر اسب با یک تیرو کمان به طرف پرندگان تیر می انداخت ، ناگهان تیر به کوزه ی پیرزنی خورد و کوزه اش شکست . پیرزن شروع به گریه و زاری و نفرین کرد . شاهزاده نزد او آمد و گفت : « پیرزن چه شده است؟ چرا سروصدا راه انداخته ای ؟ » پیرزن گفت : نمی دانم چه کسی کوزه ی مرا شکست » شاهزاده گفت : « ناراحت نباش » این سکه را بگیر و برای خودت کوزه ای دیگر تهیه کن » پیرزن خوشحال شد و گفت : « ای پسر! الهی دختر هفت نارنجی نصیبت شود » پسر پادشاه از اسب پایین آمد و پرسید «دختر هفت نارنجی کیه ؟ » پیرزن گفت: « اگر برایت بگویم به من چه می دهی ؟ » شاهزاده گفت : « کوزه ات را از سکه های طلا پرخواهم کرد »

پیرزن گفت : در فلان سرزمین باغی است که هفت در دارد و در این باغ درخت نارنج بزرگی هست که هفت دانه نارنج دارد و در هرکدام از این نارنج ها یک دختر مانند قرص ماه طلسم شده است . دربان این باغ هفت دیو هستند که یک شبانه روز خواب هستند و یک شبانه روز بیدارند . تو اگر می خواهی این دختر ها را ببینی باید مواظب باشی که موقعی که دیوها در خواب هستند بروی و از یکی از درها وارد شوی و مقداری سوزن و تیغ هم باید در کنار درها بریزی تا اگر بیدار شدند و خواستند به دنبال تو بیایند پایشان زخم شود و نتوانند تو را تعقیب کنند . درضمن یک کاسه آب همراه داشته باش چون این دختر ها به محض این که طلسم شان شکسته شود می گویند : « آب ، آب »و اگر بلافاصله آب به دهانشان نگذاری می میرند و شاید از هفت دختر یکی هم زنده نماند . »

شاهزاده حرف های پیرزن را به دقت گوش داد و بعد سوار اسبش شد و رفت تا وسایل راه را فراهم کند و به باغی که پیرزن نشانی داده بود برود . پس از چند روز به راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا رسید به باغ . پشت بوته های خار و سنگ ها کمین کرد و دید دیوها در خواب هستند . اسبش را در سبزه زاری رها کرد و اطراف باغ را نگاه کرد و همان طور که راه می رفت پشت سر خود تیغ و سوزن می ریخت . تا این که در اصلی را پیدا کرد و به درون باغ رفت ، گشت و گشت و گشت ، تا درخت هفت نارنجی را پیدا کرد . اولین نارنج را چید و پوستش را باز کرد . دختر گفت : « چیدم چیدم » دیو بیدار شد و گفت : « کی چیدت؟ » دختر گفت : « آدمی زاد » دیو دوباره به خواب رفت و دختر گفت : « آب ، آب» تا پسر خواست کاسه ی آب را به دهان او بگذارد دختر افتاد و مرد . پسر به همین صورت نارنج های دوم و سوم و چهارم و پنجم وششم را چید. امّا تا می خواست آب به آن ها برساند دختر ها می مردند .

تا این که نارنج هفتم را که چید بلافاصله آب را به دهانش ریخت نارنج تمام آب را نوشید و در یک لحظه به یک دختر خوشگل مثل قرص ماه تبدیل شد ، امّا دختر لخت مادر زاد بود و لباسی نداشت . شاهزاده او را کول کرد و به بیرون باغ برد او را روی درختی در همان نزدیکی گذاشت و به او گفت : «همین جا بمان تا من بروم به پدرو مادرم اطلاع دهم و وسایل عروسی را مهیا کنم و هم برای تو لباس بیاورم و تو را به شهر ببرم .

در آن نزدیکی دختر ثروتمندی بود که کلفتی داشت و این کلفت هرروز رخت و لباس ها و ظرف های خانه را در آب رودخانه می شست . این کلفت دختری زشت با دماغی ددرشت و رویی سیاه بود . آن روز کلفت در حال شستن ظرف ها وقتی خم شد تا ظرف را در آب بشوید عکس دختر هفت نارنجی را در آب دید . فکر کرد خودش است گفت : من با این زیبایی و ظرافت چرا باید ظرف و لباس دیگران را بشویم .

ظرف ها را برزمین ریخت و به خانه رفت . خانم خانه به او گفت: پس ظرف ها کو؟ چرا زود برگشتی ؟ کلفت گفت : من به این قشنگی حیف است که ظرف بشویم و کارهای خانه ی تو را انجام دهم . خانم عصبانی شد و پس از تنبیه او لباس ها را داد تا ببرد و بشوید . دختر باز هم بادیدن عکس دختر هفت نارنجی در آب با خودش گفت : « چطور است که من در آینه این قدر زشتم ولی در این آب اینقدر زیبا می شوم ؟ » دختر هفت نارنجی بالای درخت حرفسش را شنید خندید و گفت : « حالا هم این عکس من است عکس تو که نیست؟ » کلفت سرش را بالا کرد و او رادید .پرسید تو کی هستی ؟ و این جا چه کار می کنی ؟ دختر هفت نارنجی قصه ی آزاد شدن خودش توسط شاهزاده را برای او گفت .

 کلفت گفت : خواهش می کنم مرا نیز با خودت ببر . دختر قبول کرد دست او را گرفت تا او را پهلوی خود بالای درخت بنشاند . کلفت از روی بدجنسی درخت را تکان داد و دختر هفت نارنجی در آب رودخانه افتاد و بلافاصله تبدیل به یک تکه طلا شد. فردای آن روز پیرزنی که لب رودخانه آمده بود طلا را پیدا کرد و با خود به خانه برد و آن را با دقّت در گرنکی گذاشت و در گنجه پنهان کرد . ناگهان طلا به شکل اول خود درآمد و تبدیل به دختر هفت نارنجی شد . پیرزن به او لباس پوشاند و غذا داد و دختر را پیش خود نگه داشت . دختر ناراحت بود و خود را به هیچ کس نشان نمی داد و تنها پیرزن از راز او باخبر بود .

از آن طرف شاهزاده به سرعت خود را به شهر رسانید تا به پدرو مادرش اطلاع دهد که : من دختر هفت نارنجی را پیدا کرده ام و تا چند روز دیگر او را به شهر می آورم .» جارچی در شهر انداختند و به مردم مژده دادند که تا چند روز دیگر مراسم عروسی شاهزاده را راه خواهند انداخت . شاهزاده هم مقداری لباس و جواهرات برداشت و به تاخت آمد و آمد ، تا به درخت لب رودخانه رسید . ایستاد و سرش را بلند کرد ، دید دختری زشت و سیاه رو با دماغی بزرگ آن جا نشسته گفت : « تو دیگه کی هستی ؟» کلفت گفت : من دختر هفت نارنجی هستم ، وقتی تو رفتی باد گرم اومد و من افتادم دماغم بزرگ شد و پوستم را سوزاند.

شاهزاده با خود فکر کرد این دختر کیست؟ من که نمی تونم او را باخود به شهر ببرم . ، امّا بلاخره مجبور شد که او را باخود ببرد ، ولی رغبتی نداشت تا با او زناشویی کند .

پس از چند روز پادشاه و ملکه از او خواستند تا تکلیف دختر را معلوم کند . شاهزاده گفت : « این دختر هفت نارنجی نیست ، من نمی توانم با او ازدواج کنم » و پدر و مادرش چاره جویی کردند و بالاخره گفتند : برای این که بتوانیم او را پیدا کنیم یک راه وجود دارد و آن این است که مردم شهر را به قصر دعوت کنیم » فردای همان روز جارچی ها در شهر جار زدند که همه ی زنان شهر پیر و جوان در مقابل قصر حاضر شوند می خواهیم برای زن شاهزاده مروارید بند کنیم .

همین کار را کردند و در روز مقرر همه به میدان آمدند . پیرزن و دخترهفت نارنجی هم آمدند . شاهزاده در میان مردم میگشت و به همه جا نگاه می کرد تا دختر هفت نارنجی را پیدا کند . دختر هفت نارنجی هم وقتی دید شاهزاده به دنبال اوست ، خودش را نشان داد و شاهزاده او را دید و با خود به قصر برد .

از آن روز به مدت هفت شبانه روز ساز و دهل زدند و شهر را اذین بستند و چراغان کردند و شاهزاده با دختر هفت نارنجی عروسی کرد .

دختر زشت هم که خود را به جای دختر هفت نارنجی گذاشته بود ، لخت کردند و گیسش را به دم اسب سیاه چموشی بستند و در بیابان رها کردند .

قصه ی ما خوشی خوشی دسته گلی روش بکشی


قصه ی زینب عیارک

یکی بود ، یکی نبود ، زیرگنبد کبود غیر خدا هیچ کس نبود . جونم براتون بگه : یه دختر بود اسمش زینب که به خاطر هوش زیاد و عاقلی که داشت به اون زینب عیارک* می گفتند .

این دختر با نامادریش در خانه ای قدیمی زندگی می کرد . اون ها مردی نداشتند تا کارهای بیرون خانه رو براشون انجام بده ، روزی که پدر خدا بیامرز زینب زنده بود یه منقل آتش براشون آورد خونه و بهشون گفت : «سعی کنید آتش خونتون خاموش نشه ، چون بعد از من کسی نیست براتون آتش بیاره ) از اون روز به بعد همیشه مواظب بودند که باد یا هرچیز دیگه آتش رو خاموش نکنه ... تا این که یه شب زینب که خیلی خسته بود ، خوابش بر د و گربه اومد و روی اتش منقل جیش کرد و آتش خاموش شد .

زینب بیدار شد دید آتش خاموش شده ،خیلی ناراحت شد و گریه کرد . امّا بعد فکری به خاطرش رسید . اون گفت :« تا قبل از این که زن بابام بفهمه و منو کتک بزنه باید هر طوری شده آتش گیر بیارم ، برای همین بهپشت بام خونه رفت تا ببینه کجا می تونه آتش ببینه و بره بیاره ، به همه جا نگاه کرد ، هیچ جا آتش ندید ، باز هم شروع به گریه کرد ، داشت می اومد پایین که ناگهان چشمش به دامنه ی کوه افتاد و نوری آتشی رو اون جا دید ، با خوشحالی از پشت بام پایین اومد و منقل رو برداشت و رفت و رفت و رفت تا به پایین کوه رسید ، وقتی اون جا رسید دید که آتش بزرگی برپا شده و دیگ های پلو بزرگی هم روی آتش ها در حال پختنه . مقداری آتش برداشت و کمی هم از پلو دیگ ها رو تو یه ظرف که از همون جا برداشته بود کرد و راه افتاد و رفت به خونه شون . صبح که زن بابا بیدار شد ، و دیگ پلو رو دید از زینب عیارک سئوال کرد : « اینا رو از کجا آوردی » و زینب جریان خاموش شدن آتش و رفتن به محله ی دیوها و آوردن پلو وآتش رو برای زن باباش تعریف کرد .

شب بعد باز هم زن بابا از زینب عیارک خواست تا باز هم بره و براشون پلو بیاره ، باز هم زینب رفت و بادیگی بزرگ تر از شب پیش برگشت . چند شب گذشت و زینب هر شب همین کار رو تکرار می کرد تا این که دیوها فهمیدن از آتش شون داره کم می شه و هر شب هم مقداری از پلو هاشون برداشته می شه ، تصمیم گرفتن که یکی از اون ها بیدار بمونه و بفهمه این کیه که از آتش و برنج هاشون بر می داره !!!

ولی یکی دو شب هرکاری کردند نتونستند دزد رو گیر بیارن ، آخه وقتی زینب عیارک می اومد و می دید که کی از اون ها بیداره اون قدر می موند تا خوابش ببره ، و به همین دلیل دیوها نمی تونستند بیدار بمونند و اون رو ببینند . تا این که دیوها فکراشون رو روی هم ریختند و بالاخره تصمیم گرفتند که یکی از دیوها انگشتش رو ببره و روش نمک بریزه تا از شدت درد نتونه بخوابه و دزد رو گیر بیندازند .

اون شب باز هم زینب عیارک اومد ولی نفهمید که دیوه بیداره و خودش رو به خواب زده ، همین که منقلش رو پر از آتش کرد و رفت سر دیگ تا پلو برداره دیوه دستش رو گرفت .

زینب شروع به گریه کردن و گفت : « بذارید من بروم ، من تقصیری ندارم ، اگه دیر برسم زن بابام منو می کشه ،آخه زن بابای من هم مثل شماست ، من ازش می ترسم . » خلاصه اون قدر گریه و زاری کرد که دل آقا دیوه به حالش سوخت و بهش اجازه داد تا بره ، ولی وقتی داشت می رفت دیوه بهش گفت : به زن بابات بگو اگه می خواد همیشه آتش داشته باشه و پلو بخوره باید زن ما بشه . زینب عیارک به اون ها قول داد تا زن باباش رو برای اون ها عقد کنه .

دیوها شب بعد هر چه منتظر شدند زینب عیارک نیومد ، یه شب به شهر اومدند و هرکجا رو گشتند نتونستند خانه ی زینب عیارک رو پیدا کنند و با نا امیدی برگشتند . تا این که باز هم یه شب دیگه آتش خونه ی زینب عیارک خاموش شد و اون مجبور شد بازهم برای آوردن آتش بره سراغ دیوها .

اون شب هم اتفاقی یکی از دیوها بیدار شد و زینب رو دید و به اون گفت که : « این آتش رو بردار و ببر و این قصب ها رو هم توی راه بخور و هسته ی این ها رو بینداز پشت سرت ، ولی نکنه پشت سرت رو نگاه کنی . زینب عیارک آتش و دیگ پلو و قصب ها رو برداشت و رفت و همون طوری که دیوها بهش گفته بودند ، قصب ها رو یکی یکی خورد و هسته هاش رو انداخت پشت سرش اون نمی دونست که ازهرهسته ی خرما یه درخت نخل روییده و دیوها فردای اون روز از رد نخل ها تونستند خونه ی زینب عیارک رو پیدا کنند .

زینب و زن باباش فکر کردند که چه کار کنند؟ بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدند که وقتی دیوها اومدند زن بابا رو با خودشون ببرند ، به اون ها بگویند که عروس باید بره حمام و بعد از راه حمام فرار کنند .

زن بابا به دیوها گفت : « شما فردا با لباس های قشنگ و طلا و جواهرات بیاید و منو با خودتون ببرید .» دیوها هم خوشحال شدند و رفتند و فردا صبح با کلی جواهرات و لباس های زیبا برای زینب عیارک و زن باباش اومدند تا عروس رو به حمام ببرند.

زینب عیارک و زن بابا لباس ها و جواهرات رو برداشتند و رفتند تو حمام ، امّا همون لحظه از در پشتی حمام فرار کردند. دیوهای بیچاره تا سه روز پشت در حمام نشستند و بالاخره رفتند و به حمامی گفتند که عروس ما رو بگو بیا ، حمامی گفت: « عروس شما کیه؟ » گفتند: « زن بابای زینب عیارک » حمامی گفت: « بروید و این جا نمانید چون اون ها همون ساعت از حمام رفتندو دیگر هم به این جا بر نمی گردند. » دیوهای بیچاره ناراحت و اندوهگین به محله ی خود برگشتند و پشت دست خودشون رو داغ کردند تا هیچ وقت به آدمی زاده اعتماد نکنند.

* عیارک:عاقل کوچک